تبليغاتX
به امید تیک خوردن اهدافتان
به امید تیک خوردن اهدافتان

رویا


پرواز را بیاموز

در بن بست هم راه آسمان باز است ... !

پرواز را بیاموز ... .

 

 

به امید تیک خوردن اهدافتون و به امید فردایی سبز تر ...

پنجشنبه 1388/07/23 |

اسکناس

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

 

به امید تیک خوردن اهدافتان.

یکشنبه 1388/04/28 |

...

خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند.
مهربانی را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از مهربانی نيست.
ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است.

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .

داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است.
يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست و فراموش کردنشان غير ممکن است .
شما بدون تسلط بر خود نمي توانيد بر ديگران پيروز شويد.


اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد.
عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در درازای زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است.

عشق، افسر زندگي و سعادت جاوداني است.
عشق نور است که هرچه در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد.
عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند.

آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند.
عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد.
تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد.

عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.
عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.

 

به امید تیک خوردن اهدافتان.

یکشنبه 1388/04/28 |

فرشته

به آن راننده ی تاکسی که به تو گفت: «وقتی که می خندی، چشم هات دنیا رو روشن می کنه!»

به بچه ای که شگفتی را در چیزهای ساده نشانت داد

به مردی بی نوا که تو را دعوت کرد تا ناهارش را با تو قسمت کند

به مردی توانگر که نشانت داد هر چیزی ممکن است اگر فقط باورش داشته باشی

به بیگانه ای که وقتی راهت را گم کرده بودی همراهت شد

به دوستی که به قلبت راه یافت وقتی که فکر می کردی کسی راه قلبت را نمی یابد

...

فرشته ها به هر شکل و شمایلی می آیند، در هر سن وسالی، با هر رنگ پوستی

بعضی خال گونه دارند، بعضی چال چانه

بعضی پوستی چروکیده دارند، بعضی شاداب

آن ها در لباس دوستان می آیند یا دشمنان، در لباس آموزگاران یا دانش آموزان، در لباس عشاق یا دلقک ها

زندگی را چندان جدی نمی گیرند

سبک سفر می کنند

نشانی از خود باقی نمی گذارند

باز که می گردند چیزی نمی خواهند

کفش کتانی دارند و بال هایی نازک

به خشکشویی می روند

 ...

وقتی چشم هایت بسته است به سختی پیدایشان می کنی

اما اگر بخواهی ببینی شان کافی ست چشم باز کنی و هر جا را که بخواهی نگاه کنی

angel

به امید تیک خوردن اهدافتون

جمعه 1388/03/15 |

پند آموز

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . 

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

 روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

 

به امید تیک خوردن اهدافتان

شنبه 1388/03/02 |

دستها

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.

  

 

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر می بايستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پيدا می شد تن می داد.

در همان وضعيت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چيره دستی شوند، اما خيلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصميمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می بايست براي كار در معدن به جنوب می رفت و برادر ديگرش را حمايت مالی می كرد تا در آكادمی به فراگيری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشی هايش حمايت مالی مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصيل می كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلی او درآمد زيادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقيت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدنی به برادر دوست داشتنی اش براي قدردانی از سال هايی كه او را حمايت مالی كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي توانی به نورنبرگ بروی و آرزويت را تحقق بخشی و من از تو حمايت ميكنم.

تمام سرها به انتهای ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هايش را پاك می كرد به انتهای ميز و به چهره هايی كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلی دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدی را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من ديگر خيلی دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری ميشود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدردانی از همه سختی هايی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتشان را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

دستان دعا کننده 

به امید تیک خوردن اهدافتان.

جمعه 1388/02/25 |

...

شب آفریدی، شمع آفریدم
خاک آفریدی، جام آفریدم

بیابان و کوهسار و راغ آفریدی
خیابان و گلزار و باغ آفریدم

آنم که از سنگ آیینه سازم
آنم که از زهر نوشینه سازم

به امید تیک خوردن اهدافتان.

دوشنبه 1388/02/21 |

وکیل خسیس

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک دلار کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

به امید تیک خوردن اهدافتان

شنبه 1388/02/19 |

بنام خدا و مخلوقاتش

یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت:              
- آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید.                            
دکتر پیل جواب داد:         
- باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون می­دم که هیچ کس اونجا   مشکلی نداره.          
مرد جوان خوشحال می­شه و می­گه:               
- باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا می­رم.      
بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. می­تونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟  

                                    
قبرستان                          
پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:            
- اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که می­خوای به اینجا بیای؟
 

 

به امید تیک خوردن اهدافتان

چهارشنبه 1388/02/16 |



به گمانم دريا
چشمی برای گريستن نداشت
ورنه آن پرنده بیجُفت
به جای نَمنَمِ يک قطره باران
چشمْ به راهِ دو ديده من
از دريا نمیگريخت.
--------------------------------




Designed By ParsTheme